JavaScript Codes کارگاه دیده بی خواب

 
کارگاه دیده بی خواب
 

بازگشت

در مسیر برگشت اصرار کردیم که ببرندمان پیست اسکی ولی کسی به حرف ما گوش نکرد و رفتیم به سمت پیر غار

پیر غار یک جایی است در نزدیکی روستای ده چشمه،‌یه کوه قشنگ که از بالایش یک آبشار سرازیر شده . پایینش چشمه دارد و یک غار کوچک که چند کتیبه کنار آن نوشته شده که مربوط به دوران مشروطیت است.  البته دهانه غار کوچک است و باید نشسته وارد آن شد ولی فضای داخلش بدک نیست برای یک نفر خوب است.  کتیبه ها درباره لشکر کشی بختیاری ها به اصفهان و تهران است. گویا که یکی از مبارزین مشروطه به غار پناه آورده بوده و اینجا زندگی می کرده. من هیچ وقت حوصله نکردم کتیبه ها را کامل بخوانم  از بس که اسم توش بود. متنشان اینجا هست و عکس اینجا

هوا سرد بود و باد می آمد توقفی کردیم و عکس گرفتیم ، چای خوردیم و تخمه آن هم تخمه حشمت.همینجا باید یک پرانتز باز کنم که آجیل فروشی حشمت اینجا برای ما حکم آجیل تواضع را داردخوشمزهاینجا به علت اختلاف زیاد دمای روز شب (گاهی 20 درجه سرد شدن هوا در شبها ) مردم زود به خانه می روند در نتیجه در این منطقه مغازه آجیل فروشی زیاد پیدا می کنید. اما این آجیل حشمت یک مغازه نه چندان بزرگ دارد که بیشترش با گونی های آجیل اشغال شده و فضای کمی برای مشتری دارد اما همان جای کم هم همیشه پر از مشتری است.

دوتا از اعضای هیات علمی با ما بودند و از روی رودربایستی و تعارف با همدیگر کلی خوراکی برای ما خریدند : برای هر نفر: دو تا کیک بزرگ ، رانی، موز و نارنگی . چای و تخمه هم که، دستشان درد نکند، آقایان خوابگاهی آورده بودند ما هم فقط از نعمتهای خدادادی استفاده کردیمنیشخند.

یاد سفرهای دوره دانشویی خودم افتادم . یاد فضه یاد مریم. یاد سفرمان به شمال و اینکه چقدر آذوقه کم بود . شام یک تکه نان و یک برش کالباس! که در پارک خوردیم. یاد غذای ابتکاری کنار ساحل. یاد بیسکویتهایی که برای پذیرایی در کارگاه وشمگیر آورده بودند. آخر ما تقریبا نصف راه مشهد را طی کرده بودیم داشتیم هلاک می شدیم . در برگشت قطعا می مردیم بدون آن بیسکویتها گریه. یاد نگار افتادم .یاد طعم شور آب اهواز و بطری های آب معدنی. سفر بدون نگار که هیچ لطفی ندارد. همیشه یک موقعیت مهیج ایجاد می کردعینک. جای دوستان خیلی خالی بود.

همه خاطراتم را مرور کردم.زاینده رود خشک،سرمای ارومیه، تبریز و هجوم پسر بچه ها در پارک،عروسی و ماهی تازه کباب شده کنار ارس،ماکو، آبشار شلماش، سنندج ، هتل سقز، مهاباد ، دریاچه زریوار، کرمانشاه و توت فرنگی، همدان و سرریز نیلوفری و خوابگاه پر ماجرا، شاهچراق و آش کارده و صبحانه در دروازه قرآن، کارون و خرمشهر، جویدن نیشکر،هتل نیشکری ها و فضله موش، هتل نفتی ها و آب گرم،  قطار تهران اهواز و دلستر لیمویی، کاشان و کفتار و شن و تپه های مارنی داشت یادم می رفت.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

ادامه ادامه کوهرنگ 3

اول این را بگویم که خوشی به ما نیامده . امروز نه تنها باید کارهای عقب افتاده دیروز را انجام می دادیم بلکه کی کار جدید هم هوار شد روی سرمان.

 

خلاصه به سختی  پشت وانتهای مسقف سوار شدیم (آخه خیلی بلند بودن) و وانتها با سرعت ما را به اعماق زمین برند . آب از سقف تونل و زمین می پاشید داخل و سر پیچها هم به زحمت خودم را نگه می داشتم تا به بیرون پرت نشوم. پس از طی این مسیر مهیج وانتها متوقف شدند و پیاده شیدم و دوباره توضیحات و عکس یادگاری و غیره. مهندس راهنمای ما  هم برای دوربین نازنین اینجانب یک کیسه نایلونی آورد (اول دوربین را توی کلاه بافتنی ام گذاشته بودم که آن هم سوژه ای بود) . بعد گفتند سریع سوار اتوبوس بشوید . زود باشید این باید برگرده غذای بچه ها راببره . تازه فهمیدیم علت تعجیل وانتها چی بود! قابلمه غذا را گذاشته بودند صندلی جلونیشخند 

ما یک کمی اطرافمان را نگاه کردیم که اتوبوس چیه کجاست که متوجه شدیم پشت یک لوکوموتیو بزرگ یه اتاقک آهنیه با پنجره های فلزی . یه چیزی توی مایه های زندان . لوکوموتیو با صدای فراوان و تکانهای شدید اتوبوس ما حرکت می کرد و یهو در باز می شد وآب با  شدت وارد اتوبوس می شد.... خیلی مهیج بود. استاد زمین شناسی مجهز به چراغ قوه روی کلاه و چکش و ECمتر بود. وقتی پیاده شدیم کلی توضیح داد و نهایتا کیفیت آب را خوب ارزیابی کرد. وضعیت ما در حالی که زیر پایمان را نمی دیدیم و آب روی سرمان می ریخت و صدای لوکوموتیو نمی گذاشت صدا به صدا برسد بسی دیدنی بود.

بالاخره ما برگشتیم و به سمت وانتها   و لوکوموتیو و اتوبوس با غذا رفتند به سمت کارگرها. ما را تا جبهه پیشروی نبردند چون خودشان هم از آنجا می ترسیدند.

راستی یک نکته مهم اینکه آنجا دستگاه های حفاری با برق کار می کند همینطور روشناییی و تهویه تونل. درنتیجه کارگاهشان ژنراتور مجزا از برق سراسری دارد.

غذای کارگاهشان قرمه سبزی جا افتاده و کم چرب بود که بهترین غذایی بود که تا به حال در کارگاه خورده بودم. معمولا غذای کارگاه بی نهایت چرب است. نان تازه هم داشتند که از نانوایی کارگاه بود.

..............

داستان ادامه داره

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

ادامه کوهرنگ

پیام بازرگانی-علمی :

١- کوهرنگ ٣ تا تونل داره که دوتاش کار می کند و سومی در دست احداث است. پیست اسکی، کنار یکی از این تونلهاست که کلی توریست ایرانی و خارجی جذب می کنه.

٢- علت اینکه گمانه ها را عمیق حفر نکردند آن است که تشکیل کارست در اعماق پایین خیلی محتمل نیست. اما در بعضی مناطق جهان تا عمق ٢٠٠٠ متر هم دیده شده و اینها باید با تجهیزات بیشتری به خط پروژه می رسیدند اما  متاسفانه بودجه فاز تحقیقات کم است و همه بیشترین هزینه را برای اجرا در نظر می گیرند. طبیعی است که مشاور هم به نتایج سطحی اکتفا کرده و فرض کرده که مثلا همین لایه هایی که شناسایی کرده دوباره تکرار می شود و پروژه با مشکل خاصی مواجه نمی شود. به همین سادگی! بعد ما پرسیدیم که آیا امکان حفر گمانه عمیقتر وجود دارد که گفتند بله !! مثلا چاه های نفت ۴ تا ۵ کیلومتر عمق دارد .

٣- تشکیل کارست: این پدیده در مناطق سرد که سنگهای کربناته داشته باشند اتفاق می افتد. در دمای پایین انحلال این سنگها افزایش پیدا می کند در نتیجه آب سنگ را به مرور سوراخ می کند و درآن فرو می رود و گاهی سوراخهای بزرگی ایجاد می کند مثل غار علیصدر! آب آنقدر به حرکت خود ادامه می دهد تا از سنگ خارج شود. در این مناطق چشمه زیاد پیدا می شود.

 

 

.........................

من دوست نداشتم این نوشته اینقدر علمی بشود. توضیحات برای ف. عزیز بود.

توجه شما را به ادامه داستان جلب می کنم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

کوهرنگ 3

جای همه دوستان خالی

امروز رفتیم بازدید از کوهرنگ 3 لبخند

که قرار بوده سال 83 تمام بشود ولی تمام نشده و همچنان ادامه دارد. کل مسیر پروژه 23 کیلومتر است که اگر اشتباه نکنم حدود 700 متر از آن باقی مانده.

اما علت تاخیر در همین قسمت کوچک است. این قسمتی از مسیر است که زیر کوه قرار می گیرد یعنی حدود 1000 متر زیر سطح خاک است. هنگامی که فاز مطالعه انجام می شده در این قسمت گمانه زنی ها تا خط پروژه ادامه پیدا نکرده. بعد هم شروع به کار کردند. و ناگهان...

رسیدند به منطقه کارستی !!!! و آبی با دبی یک متر مکعب در ثانیه تونل را فرا گرفت... رفتند غواص آوردند و متخصص کارست از خارج و ... خلاصه مصیبت نامه این تونل آغاز شد. تازه یک مصیبت دیگر هم بود. یک  گسل فعال و سرزنده !!!

روش کارشان در منطقه گسل خیلی جالب بود. موازی جهت حرکت در اطراف محل حفاری بتن تزریق می کنند و بقول خودشان یک چتر روی مسیر ایجاد می کنند بعد حفاری را انجام میدهند.

بعد از این توضیحات برایمان کلاه ایمنی و چکمه آوردند. چکمه ها همه سایز 41 به بالا بود و حکایتی بود راه رفتن من با این چکمه ها نیشخند

بعد هم سوار وانت شدیم و از یکی از راههای دسترسی رفتیم پایین ....

 

....................................

 ادامه داستان برای بعد 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

عیال کلاه به سر!

پریروز بود که رفتم به مغازه نان خانگی که چند تا کوچه بالاتر است.

دیدم که علاوه بر نان معمولی بسته هایی از نانهای کوچک هم گذاشته. پرسیدم اینها چیه و چی توش می ریزن ؟

آقای نانوا توضیح داد که اینها با آرد، شیر و پودر گردو درست می شه رویش را هم با لایه نازکی از مخلوط تخم مرغ و ماست می پوشانند و رویش گلرنگ و کنجد هم می ریزند و اسمش هم کاکلی است. من هم دوتا برداشتم که امتحان کنم.

نکته جالب توجه درباره نانوای محل ما این است که حس می کنم علاقه خاصی به نانهایش دارد. خودش نانها را تا می کند و در کیسه مان می گذارد (ما یک کیسه پارچه ای برای خرید نان داریم) همیشه هم وقتی موقع بیرون آمدن که  ازش تشکر میکنم می گوید نوش جان! این عبارت را از  هیچ نانوایی در اونجا نشنیده بودم. اونجا نانوا ها سرشان شلوغ است. پول را می گیرند و نان را پرت می کنند جلویت! 

امروز که آقای همسر رفته بود نان بگیرد آقای نانوا گفته بود : عیالتان دفعه قبل آمده بود یک کاکلی برده بود من دو تا حساب کردم. عیالتان همان خانمی است که کلاه سرش می گذارد. می خواست کاکلی ببرد امتحان کند. 

من و آقای همسر یک یا دو بار بیشتر با هم نرفته بودیم نانوایی!!!!

حالا یا نانوا همه محل را می شناسد یا من تنها زن کلاه به سر منطقه ام  یا اینکه لهجه دوتایمان ضایع بید و یا هر سه مورد

البته خانمها اینجا چند  ویژگی دارند:

٩٠%، لباسشان مشکی است . خیلی سردشان بشود دستشان را می گیرند جلوی دهانشان یا از ماسک پزشکی و یا شال گردن استفاده می کنند آن هم وقتی هوا خیلی سرد باشد. وقتی کمی سرد است تنها دانشجوها و غریبه ها خودشان را می پوشانند و کلاه می گذارند. تازه آن هم درکل شهر فکر کنم فقط من باشم که کلاه سفید یا آبی روشن دارمنیشخند  البته در تلاشم که خودم را با شرایط وفق بدهم. 

امروز و دیروز باد شدید بود و آفتاب تیز! باد از سمت کوه ها و برف بود . سردِ سرد. اما چند دقیقه که قطع می شد گرمای آفتاب را می شد حس کرد. هیچ کس هم کلاه نداشت نگرانمن هم سعی کردم  تحمل کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

خوشه پروین

دستمان رو شد.آخ

دایره تجسس با آمارگیری دقیق و تحقیق فراوان خانواده دو نفری ما را در رده خوشه سوم قرار داد. حالا این یعنی چه؟

تفهیم اتهام شدیم و دیدیم که ای دل غافل اینها فهمیده اند که ما از مصادیق مرفه بی درد هستیم.

در این راستا بنده تصمیم گرفتم نام نویسنده این وبلاگ را تغییر بدهم و برای اینکه همه دوستان به ابعاد پنهان زندگی ما پی ببرند و شفاف سازی کامل انجام شود به جای رضوان اینجا با نام  پرنس جان ، داروغه ناتینگهام، صادق  م.  و یا دانه درشت به نوشتن ادامه بدهم.(البته مونث و مذکر تفاوتی ندارد مهم نفس عمل است)

اگر ما در خانه استیجاری زندگی می کنیم ،‌اگر می گوییم آقای همسر حقوق نگرفته و یا اینکه رییس من دربه در دنبال پول است برای اینکه حقوقمان را جور کند. اگر قرار است برای آذر ماه ١٣۵ هزار تومان حقوق بگیرم که هنوز نگرفتم و ١٠۶ هزار تومان بابت بیمه بدهم ،‌شما دوستان فهیم و هوشیار باور نکنید. اینها همه عوام فریبی است.دروغگو

اصلا خود شما می دانی در کدام خوشه ای؟

امروز صبح یک برنامه مفیدی گذاشته بود که هر انسان فرهیخته ای را به فکر فرو می برد.متفکر

یک آقایی از کمیته امداد آمده بود و میگفت که وضع ما خیلی خوب است. مجری پرسید منظورتان نسبت به افغانستان است. و آن آقای مهربان که لبخند بر لب داشت گفت نه توقع جامه زیاد شده البته دین اسلام مردم را به قناعت دعوت می کند. 

متاسفانه من ادامه برنامه را ندیدم چون باید برای شمردن سکه هایم به خزانه می رفتم و فرصتی برای تنویر کامل نداشتم. اما همین یک جمله کافی بود تا غم از دست دادن یارانه های هدفمند را فراموش کنم و حسی بس سرخوشانه از قناعت پیدا کنم.

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جویی خوشه سوم به دو جونیشخند

 

پاورقی :

 اینها همه برای مزاح بود و ما همیشه شکرگزار نعمتهای خدا هستیم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

نان و خوردنی ها

اینجا نان بر دو قسم است بهشتی و خانگی . نان بربری و سنگک انگار یکی در شهر هست که من هنوز ندیدم.

نان بهشتی ماشینی است . بزرگ و خوشمزه و ارزان ولی زود بیات می شود.

نان خانگی کوچک است و با تنور های فلزی خانگی پخته می شود. اینجا خیلی ها خودشان نان می پزند اما مغازه های کوچکی هم هست که بالایش نوشته: نان خانگی

که هم نان تازه می فروشند هم اضافه اش را به مغازه ها می دهند.  با همان قیمت می توان نان را از مغازه خرید .

ویژگی نان خانگی این است که اگر به خمیر جوش شیرین بزنند به بدنه فلزی تنور نمی چسبد و می افتد. بنابر این خیلی مطمئن هستند.

آردشان (هر دو نان) ترکیبی از آرد سفید و سبوسدار است.

اینجا در خانه هایشان نان های مخصوصی هم می پزند که خیلی خوشمزه است و پختنش سخت. برای کسانی که خیلی دوستشان دارند یا برای نذری درست می کنند.

شیر پاکتی پاک که در اینجا تولید می شود خیلی خوشمزه است . نه که فکر کنید چربی اش زیاد است. همان کم چربش هم خوشمزه است.

اینجا مثل اصفهانی ها صبح ها آش شله قلمکار می خورند و حلیم عدس

حلیم عدس ترکیبی از حلیم و عدس چرخ شده است.

شبها هم حلیم بادمجان دارند . ترکیبی از برنج،‌بادمجان ،‌گوشت و زعفران که البته به جای گوشت سیرابی هم استفاده می شود.

اینجا چیزی به اسم خورشت قرمه  نمی شناسند . بهش میگویند خورشت سبزی!!!

یکبار در سبزی فروشی و با این تفاوت فرهنگی مواجه شدم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

اونجا .. اینجا

دلم برای اونجا تنگ شده . برای اولین خونه

برای اولین آشپزی . من که آشپزی بلد نبودم . در فکر کنسرو بودم که آقای همسر گفت بیا لوبیا پلو درست کنیم. یک عروس دست و پا چلفتی ای بودم که نگو.

اما الان یک سوپی درست کردم که حرف نداره . یه سوپ ورمیشل با کلم بروکلی و فلفل دلمه ای و .. خوشمزه کلی هم غذا دیگه بلدم درست کنم.از خود راضی

یادش به خیر یک پارک خوشگل  جلو خانه مان بود.

 

اینجا هم خوبه .آرام ساکت . هوای تمیز . آب گوارا . نانهای خوشمزه

اینجا مردمش مهربانند. یک بار رفته بودم  میوه بخرم. میوه فروش جلو آمد و برای توضیح داد که انار خوب را چطوری سوا می کنند. کلی شگفت زده شدم. بچه های مرکز تحقیقات هم خیلی خوبند و صمیمی

اینجا کسی در حال دویدم نیست و برای من که عادت به دویدن داشتم کمی سخت است. صبحها به جای اینکه بدوم دنبال تاکسی و مترو ساعت ٨.۵ الی ٩ سر کار می روم و ٣.۵ الی ۴ برمی گردم

اینجا ، اونجا هر کس  من را می بیند می گوید ادامه تحصیل بده . از استاد راهنمای اونجا تا دربان در دانشگاه اینجا!!!!!!!! در فواید درس و تحصیل اندرزهای بسیاری می گویند. اگر چه یک زمانی تئوری ام این بود که باید برای کسب موقعیتها بدوم چون انفجار جمعیت که درست پشت سر ماست و همه چیز را تحت الشعاع قرار داده اما

الان می گم ولش کن  کی حال داره ۴ سال دیگه درس بخونه. در فکر یک شغل دولتی هستم که دراین ٢ سال باقی مانده خودم را به یک جایی وصل کنم. ولی اونم امتحان داره که اصلا حسش نیست. اینجا که مشغولم خبری از بیمه و استخدام نیست . با پولش هم دخل و خرج نمی خونه. فقط برای مقاله داشتن خوبه.

آقای ب.م به نقل از خواهرش یک حرف حکیمانه ای گفت که یادم نمی ره. اینکه ما تو یه سن طلایی هستیم که هم باید درس بخونیم هم کار کنیم و هم از زندگی لذت ببریم و باید یه شیوه ای پیدا کنیم که همه اینها را داشته باشیم و بعدا افسوس نخوریم.

البته در مورد ما خانمها وضعیت سخت تره چون هم باید درس بخونیم هم کار کنیم و هم از زندگی لذت ببریم و هم اینکه     فرصت کمی داریم تا نی نی بیاریم.

من هم البته سر و ته ماجرا (یعنی درس و نی نی ) را زدم و کار می کنم و لذت می برم.

اینجا اگر چه مردم می نالند که امکانات نیست ولی همه چیز هست. همین بغل خونه ما اداره تربیت بدنیه استخر، سونا ، جکوزی، سالن والیبال بسکتبال و همه چی بال داره، زمین فوتبال، پیست دو ،‌زمین تنیس داره . تیر اندازی با کمان داره . بغل دانشگاه پیست اتومبیل رانی هست. دورتر باشگاه اسب سواری و البته خیلی دورتر پیست اسکی هم هست. من فعلا باشگاه بدنسازی دانشگاه را انتخاب کرده ام که مجانی است.

اینجا دشتهایش سرسبز است و تا جایی که جا بوده کشت دیم دارند . الان هم کشت پاییزه شان سبز کرده و دشتها و دامنه ها کلی گوگوری شده. باغ گردو و فندق دارند هوار هوار. گردویشان را به قیمت اونجا می فروشند و کلی مایه دار می شوند. اینجا زعفران هم می کارند. پوشش گیاهی  نسبتا متراکم است. می توانند کلی درآمد داشته باشند در فصل شکار. راستی اینجا تا دلتان بخواد عقاب دارد. عقاب طلایی!! هم دارد.

فرش دارند به چه قشنگی

سینما هم دارند . یک سالن دارد که ٢ فیلم نشان می دهد.

کانون پرورش فکری و جهاددانشگاهی فعال دارد. کتابفروشی هایش خوب است.فروشگاه رفاه و اتکا و سیتی سنتر!! هم هست.

فرودگاهشان به سه مقصد پرواز دارد. تهران  مشهد و کویت!!!

 

اما ارزانی درکار نیست.جمع بندی صحبت با دوستان نشان میدهد که هیچ کجای ایران  ارزانی نیست. اینجا هم خانه گران است قیمت میوه همان قیمت اونجاست. نان کمی ارزان تر است. هزینه رفت و آمد کمی کمتر است. پوشاک و سایر وسایل چون همه از اونجا می آید گرانتر می شود. 

اینجا فقط بکر است برای تجارت:

کشاورزی - دام- ماهی - اکوتوریسم- آب معدنی و صنایع غذایی

 

................................................................................................

امیدوارم این نوشته مرهمی بر فوضولی قورباقه مرداب :ف.غ.ک  بوده باشد.نیشخند

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

...

سیزده سال بود که مشهد نرفته بودم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۸ - رضوان

بینهایت

١

در حقیقت برازنده ترین چیزها از مشیت تو و درخورترین کارها برای تو، که شایسته عظمت توست، همان رحمت است نسبت به آنکه از تو طلب رحمت نماید و فریادرسی است برای کسی است که از تو فریاد رسی کند.

صحیفه سجادیه

 

٢

گاهی وقتها آرزو می کنیم یا نه حتی آرزو هم نمی کنیم از ذهنمان عبور می کند و چون خیلی غیر ممکن به نظر می رسد فراموش می شود. مدتی طولانی می گذرد. ناگهان به آنچه می خواستیم می رسیم  و شاید حتی شاکی بشویم . باز هم مدتی می گذرد تا بیاد بیاوریم که آنچه امروز در دست ماست زمانی آرزو کرده بودیم که داشته باشیم

من هم یک زمانی از ذهنم گذشت که چه خوب بود اگر  در دامنه زاگرس زندگی می کردم. کنار رودخانه های پر آبش و کوههای سنگی بلندش که کمتر از البرز فرسایش پیدا کرده. وقتی آمدیم اینجا تازه یادم افتادلبخند

 

٣

غروب شب یلدا بود. آمدم اینطرف جاده که سوار تاکسی بشودم. جایی بودم که شهر تمام می شد و محل تلاقی جاده و کمربندی بود.

 نگاهم افتاد به دشت، به کوه، و ابرهای قرمز آسمان . یک لحظه حس کردم در بینهایتم.

 

 

پاورقی:

اینجا خارج از محدوده شهر که با کمربندی مشخص شده هیچ کس مجاز به ساخت و ساز نیست بعد از کمربندی دور شهر، تنها مزارع دیده می شود و همان بینهایتی که گفتم. در عوض اینجا مشکل تراکم و اینجور چیزها کمتر است. در ضمن خیابانها تقریبا منظمند و جالب اینکه خیابانها شرقی غربی اند و کوچه ها که باریکترند شمالی جنوبی . در نتیجه برف در کوچه ها زود آب می شود و زیاد نمی ماند خیابانها هم که راحت  تمیز می شوند. 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸ - رضوان