خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
رضوان
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
لینک دوستان
قطعهای برای نشنيدن
صد نویسنده
سُل
عود ایرانی
کهنه حصیر
فهیمه خانم
يکی بود کی نبود
مون آمو
صندلی
مهتاب
یادداشت های دختر گل فروش مترو
بیابانها و کویرهای ایران
بربت نواز
تاکسی نوشت
مترو نوشت
شهر نوشت
حادثه مترقبه
خودنویس
یک شب از دست کسی ...
طباخی ننه خانم
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

مادر: آخه من وقتی ازدواج کردم فقط 16 سالم بود. آشپزی بلد نبودم.
دختر: خوب منم 18 سالم بود مگه چقدر فرقشه.
مادر: باشه شما درس خونده بودی مدرسه رفتی بودی. من هیچی بلد نبودم.
دختر: نه واسه اینه که تو غذا رو ول می کنی می ذاری خودش بپزه. من مدام بهش سر میزنم که آب و نمک و ادویه اش مناسب باشه.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ - رضوان
چه نعمت خوبی است. برای مدت کوتاهی آدم را در خودش غرق می کند و یک فرصتی به مغز می دهد برای نفس کشیدن.
شهر ما زیاد روزنامه فروشی ندارد . برای خریدن روزنامه و مجله باید بروم به مرکز شهر. دکه روبه روی سینما گزینه نسبتا کاملی است.
امروز قرار است به دیدن دوستی برویم که چند وقتی است شیمی درمانی انجام می دهد. و بعد از هر دفعه شیمی درمانی حال بدی پیدا می کند. هر چیزی هم نمی تواند بخورد. خواهرش تاکید کرده که خودتان را به زحمت نیاندازید و چیزی نخرید.
دیروز رفتم به روزنامه فروشی تا برایش هفته نامه سلامت بخرم که خیلی هم دست خالی به خانه شان نروم. ناگهان چشمم خورد به داستان همشهری که فضه آن را معرفی کرده بود. چشمهایم گرد شد چه چیزی بهتر از این!
داستان را در اتوبوس و در خانه، فراغ از همه کارهای عقب افتاده خواندم . و یاد حرفهای بابا افتادم که نمی گذاشت داستان بخوانم. خوب حرفی می زد
داستان دی ماه داستانی دارد به نام "به خاطر عروسکها"نوشته فیروزه گل سرخی که درباره خانمی دندانپزشک است که از ترسها و امیدهای بچه دار شدن و تربیت آنها گفته:
...فکر می کردم من در عمقی غریب به تلاشی بی سرانجام مشغولم و بقیه آدمها سوار قطاری تندرو دور می شوند. بیش از هر کسی شوهرم را می دیدم که همراه قطار دور می شود. رشد اجتماعی اش و در عین حال سبک بالی اش، در برابر حجم مسئولیت بی اندازه ای که بر دوش من افتاده بود حسود و رنجیده ام می کرد...
...حریص بودم برای همه چیزهای که دیگر ممکن نبود و برای آینده هم ممکن نمی نمود.
دنیای بلند پروازی هایم در مشت کودکی جا شد...
...اولویتهایم تغییر کرده بود و چیزی به نام شفقت در دلم جوانه زده بود...
...طول کشید ولی به زور دانستم که کار من این است که جسم ریزه شان را به بزرگی روحشان بسازم. هرچه آنها بزرگتر وغنی تر باشند، لازم است که جسمشان را برای بیان این روح بیارایم...
به خاطر عروسکها داستان تجربه های ارزشمند است.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ - رضوان
صورتشان آفتاب سوخته بود. پوست صورتشان به لطافت هوایی بود که در آن نفس می کشیدند. موها کاملا مشکی بود. فرق از وسط باز شده . بینی استخوانی با کمی برجستگی.
صورتشان به نظرم ساده و زیبا بود و خصوصا بینی استخوانی با برجستگی ملایم خیلی زیباست اگر چه چهره شان با معیار های امروزی جذاب نبود.
فروشگاه فقط یک صندوقدار داشت و طول کشید تا وسایلی را که خریده بودند در گونی بریزند. در این فاصله یکی دو تاشان همچنان برمی گشتند و اجناس جدیدی را پای صندوق می آوردند. و دیگری از صندوق دار می پرسید فلان چیز را ناری؟ و درعین حال سعی می کرد برای چیزهایی که خریده تخفیف بگیرد. صندوق دار کلافه شده بود ولی سعی می کرد مودب باشد.
من همچنان به چهره هایشان نگاه می کردم و به تفاوت زیبایی و جذابیت میاندیشیدم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ - رضوان
در نزدیکی شهر همه چیز تار بود به سختی می شد تشخیص داد که مه است یا دود.
دسته های بزرگ کلاغهای سیاه پرواز می کردند یا در مزارع پراکنده بودند. کارخانه ها را تعطیل نکرده بودند. دود بود ومه و غبار و کلاغ
شهر واقعا بحران زده بود. پرنده های مهاجر کنار رودخانه کز کرده بودند. اینها را هم مردم معتاد به چیبس و پفک کرده اند وگرنه چه انگیزه ای می تواند یک مرغ مهاجر را در این آلودگی نگه دارد. زاینده رود هم که مدتها خشک بوده مگر چه قدر ماهی پیدا می شود.
پفک بد بلای خانمان سوزی ست. آدم و مرغ مهاجر و خرگوش و شغال نمی شناسد همه را گرفتار می کند.
تا چند وقت پیش می گفتم اصفهان شده مثل تهران(دیگه آدم حس غربت نداره) اما حالا به نظر من که حتی در روزهای تعطیل تهران به علت آلودگی هم باید سر کار می رفتم اصفهان هوایش این روزها بدتر از تهران است.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٤ - رضوان
شنبه اکثر آرایشگاه ها تعطیل است.
اگر باز باشد مشتری ندارد به جز آنها که غریبه اند.
اینجایی ها می گویند اگر شنبه به آرایشگاه بروی با مادرشوهرت دعوایت می شود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/٢٧ - رضوان
چه کسی گفته خارج خواندن و بد خواندن نوحه ها در عاشورا خوب است و به دیگران حال خوبی می دهد. چرا عمدا بد می خوانند؟!
گاهی وقتها ترجیح می دهم فقط صدای طبل و سنج بشنوم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/۱٤ - رضوان
آن نامه غیر از فهمیده شدن موفقیتهای دیگری هم در بر داشت. در جواب یک کتاب پیوست شده بود که تجربه های خوبی در آن جمع شده بودند.
دو جمله مجمل از این کتاب خیلی مورد توجه قرار گرفت.که منجر به نگاه تحسین برانگیز رییس از عملکردم شد. آن دو جمله در مجموعه ای قرار گرفت و قرار بود که برای وزیر ارائه داده شود که البته برنامه تغییر کرد. ولی برای من و رییس راضی کننده بود.
گاهی آدم هفته ها کار می کند و در سر در گمی مطالعه می کند. ناگهان یک یا دو جمله کلیدی با تمام آن خوانده ها برابری می کند. چه حظی دارد پیدا کردن این جمله ها!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/۱٤ - رضوان
الان خیلی خوشحالم
. برای اولین بار است که در پاسخ ایمیلی که برای یک خارجی می فرستم گفته نشده که "منظورت را درست نفهمیدم" و در ضمن خیلی هم تحویل گرفته شده ام.
مثل کودکی هستم که بالاخره صحبت کردنش راه افتاده و می تواند با دیگران ارتباط برقرار کند. چه زجری بود دورانی از کودکی که نمی توانستم منظورم را درست برسانم.
البته شاید هم آنهایی که قبلا برایشان ایمیل می فرستادم انگلیسی شان خوب نبوده و یا سوالهای من خیلی پیچیده بوده
هنوز عادت نکرده ام درباره زندگی دیگران اظهار نظر نکنم.
با وجود اینکه دوست ندارم با قالبهای ذهنی دیگران سنجیده شوم ولی گاهی خودم این کار را می کنم.
کمی هم می توانم تقصیر را به گردن جامعه بیندازم. ولی نه همه تقصیر را. باید بیشتر مراقب باشم.
پاورقی:
با تشکر از نگار برای جمله صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/٩ - رضوان
1- 5سال پیش برای اولین بار جمکران را دیدم.
اینبار که رفتیم دومین بار برای من بود. بدون برنامه قبلی بود و من چادر نداشتم.
پارکینگ کثیف بود. خیلی ها مشغول پخت و پز بودند. دستشویی ها بیرون محوطه بود. پله می خورد و به زیر زمین می رفت. پله برقی هم داشت اما کار نمی کرد . راه پله و پله برقی در زاویه 90 درجه با در ورودی بود اما با وجود اینکه دستشویی هیچ دیدی از ورودی نداشت دم در پرده آورزان کرده بودند. این پرده در دستشویی بد جور لجم را در می آورد!!
چادر نداشتم و نمی خواستم از چادرهای دم در استفاده کنم. در ورودی در مسجد که سایه بود ایستاده بودم. اگر چادر می خواستم 3500 تومان باید پرداخت می کردم که در هنگام تحویل چادر 500 تومانش برای هزینه شستشو کم می شد. این خیلی خوب است اما من مطمئن نبودم که در روزهای شلوغ مثل سه شنبه فقط یکبار از چادر استفاده می شود. تحویل دهندگان باید چادر را تا می کردند و مرتب تحویل می دادند. یک خانم سفید و چشم رنگی هم دم در ایستاده بود با آن چوبهایی که پشمالو و رنگی رنگی است. با ملایمت و عزیزم و جانم از خانمها می خواست که حجاب را رعایت کنند و اگر جوراب نداشتند یا نازک بود باید از همان جا که چادر می دادند جوراب مناسب می خریدند و برای خیلی ها هم توضیح می داد که فقط برای نماز و آن هم وقتی نامحرم نیست می توانند جوراب نپوشند. در کل رفتار مودبانه ای داشت. یک بار توجهش به من و جورابهای سفیدم جلب شد. خیلی دوست داشتم بدانم در آن موقع به چه چیزی فکر می کرد؟!
همینطور که درحال قدم زدن بودم متوجه به یک بنر بزرگ شدم که در آن توضیح داده بود که چاه جمکران هیچ خاصیت خاصی در اجابت دعا ندارد. چون به طور کلی گفته شده بوده که دعا را به آب بیندازید از آن لحاظ چاه مورد توجه قرار گرفته و از شرایط اجابت دعا چنین است و چنان.
کمی بعد توجهم به خانمی جلب شد که با آن خانم مهربان دم در صحبت می کرد که لباسش اینطور و آنطور شده آیا می تواند وارد حرم !!! شود؟
با خودم فکر کردم که مردم خودشان مستعد و آماده برای مقدس کردن و ایجاد آداب رسوم اند.
2- در یک مجتمع رفاهی در مسیر توقف کردیم جلوی در دستشویی خانمها از همان ابتدا یک دیوار هلالی شکل ساخته بودند. از بیرون به داخل دید نبود اما اینبار یک پرده سبز اضافه شده بود. واقعا خاصیتی نداشت جز اینکه همه به آن دست بزنند و لباسشان به پرده مالیده شود. نمی دانم واقعا کسی بهشان ایراد گرفته بود یا مدیریت خواسته بود دست پیش بگیرد و یا مساله دیگری در میان بود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/۳ - رضوان