گرفتن حال خوب

عصر بهاری .. هوای ابری ... باد ملایم .. نم نم باران ..پیاده روی همراه با گوش کردن موسیقی ..

صدای شجریان ...تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و میترسم   ...

ناگهان صدایی در کنارم 

: بارداری توی فصل گرما سخته نه؟!  ماهه آخرته؟!  ان شا الله که سلامت باشه ...

گوشی را از گوشم در می آورم با لبخند تشکر می کنم 

خانم همچنان با من همراه می شود و شروع می کند از مصائب زندگی گفتن و اینکه پشت سر هم بدبختی داشته 

خنثی

من کلا صامت می شوم . الان این خانم دارند سر صحبت را باز می کنند ؟! گدا هستند و پول می خواهند ؟!  من چه کار کنم ؟! نگران

گفتم ان شا الله که وضعیت شما بهتر بشود همیشه زندگی اینطور نمی ماند 

به یک کوچه فرعی که رسیدیم گفت خداحافظ همسایه و پیچید داخل کوچه 

با خودم گفتم من باید چه کار می کردم ؟! فکرم درگیر شد و اینکه واقعا نمی شود برای آدمهایی که گرفتار هستند نسخه پیچید که چرا منفی فکر می کنند و روزی اوضاع عوض خواهد شد . 

دور زدم تا از کوچه پایین برگردم . دیدم از فرعی دیگری در آمد  و آخرسر نفهمیدم خانه اش در محل ما بود واقعا  یا نه ؟! و اصلا چرا در کمتر دو دقیقه تمام مصائب زندگیش را بیرون ریخت 

/ 0 نظر / 30 بازدید