پست ویژه2

دم غروب بود. هوا سرد شده بود و من از زیر چادر زیپ کاپشن را تا یقه بسته بودم و کلاه را هم کشیده بودم تا روی گوشها  اما دلم نمی آمد از صحن خارج بشوم . صدای ریتمیک  نقاره و طبل می آمد.

دختری که کنار من نشسته بود صورت استخوانی و آفتاب سوخته داشت. حدود 25 سال به نظر می رسید.

گفت هوا سرده ، نه ؟

به سختی صحبت هایش را می فهمیدم. اهل بستان آباد بود. 14 را ساعت در اتوبوس گذرانده بود تا مشهد برسد. پاهایش در راه ورم کرده بود . برای همه آرزوی شفا داشت و می گفت از جایی  آمده ( خود بستان آباد یا اطرافش )‌ که 2 متر برف می آید . برف که می آید راه ها بسته می شود . وقتی باز می شود همه جا گل است. ازدواج نکرده بود . برایم آرزوی خوشبختی کرد.

 

یکی آن طرف تر لهجه لری داشت . با موبایل با یکی از اقوام صحبت می کرد . گفت "مشهدم حرم امام رضا ! من دیگه صحبت نمی کنم گوشی را می گیرم طرف حرم شما با آقا صحبت کن هرچی می خوای بگو"

لبخند

/ 0 نظر / 4 بازدید