سفر یک شهرستانی به پایتخت !

دوشنبه سه ساعت زودتر از زمان  امتحان از خانه خارج شدم . می دانستم اگر سالها قبل مسیر را دوساعته در نظر می گرفتم الان 3 ساعت شده .

منتظر مترو هستم . هوا حدود 7 -8 درجه است و من یادداشتهایم را مرور می کنم . خانمی از زمان حرکت مترو می پرسد و اینکه قبلی یا بعدی سریع السیر بوده یا هست . و در آخر می گوید چقدر هوا سرد شده !!

لبخندی می زنم و حرفی  برای گفتن ندارم .هفته هاست که در شهر ما حداکثر دما از صفر یا یک درجه تجاوز نکرده

مترو هنوز پر از فروشنده است . با این تفاوت که مودب تر و با کلاس تر شده اند .شماره موبایلشان را هم به مشتری ها می دهند  و جنس فروخته شده را پس می گیرند. سر و صدای بی وقفه شان تمرکز من و دو دودختر دیگری را که در جزوه هایمان فرو رفتیم به هم میزند. با این وجود هنوز فروشنده های مترو را دوست دارم. 

هوای ایستگاه ها هم آلوده است . آنجا زیر زمین هم چشمم می سوزد ، سرم درد می گیرد.

می رسم به  میدان هفت تیر . در واقع این اولین باری ست که وارد این میدان می شود نیشخند " خب این کریمخانه اون یکی  باید قائم مقام باشه ولی بذار بپرسم مطمئن بشم " از چهارنفر می پرسم همه می گویند نمی دانند . متفکر " بیا اینم عاقبت سوال پرسیدن ! برو خودت پیدا کن دیگه "

هوا واقعا آلوده است اینقدر که جلوی رویم می بینمش . لمسش می کنم. مسافتی که در شهر ما می شود پیاده رفت و یا حداکثر با سیصد تومان سوار تاکسی شد اینجا هفتصد تومان است و پیاده روی هم به معنی خود کشی. سه ساعت معطل می شوم برای یک مصاحبه 10 دقیقه ای .اولش استرس داشتم اما بعد با خودم گفتم اگر قبولم نکنند آنها هستند که من را از دست می دهند از خود راضی و از دست هم دادندنیشخند

بعد از امتحان می روم که برادرزاده ام دوساله ام را ببینم. که مثل همه کودکان تهران درخانه ای کوچک حبس شده و راه گریزی ندارد.

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
احمد

آدرس بده بیایم محل شما انقدر ارزونیه...

سید

تهران زندان بزرگی است به وسعت یک شهر بزرگ که مردمانش گرفتار دود و ترافیک و غریبگی از هم هستند اما یک زندانی که از زندان بودن خود ناراحت نیستند و با اینکه در زندان باز است اما هیچکس قصد فرار هم ندارد...

رها

چه حرف جالبی زده سید من فقط میتونم یه ایکونه [افسوس]بگذارم واسه اوناییکه تو رو از دست دادن